تبليغاتX
.:| Howraman |:.
پیوندها


از ترانه‌های
مهدی ایوبی

آدما میان و می‌رن، دنیای ما مثل کافه‌س
بغض‌شو بشکنه با اشک، هر کی از کافه کلافه‌س

مِنو تقصیری نداره، دلخوشی همیشه محوه
با شکر تحملش کن، قصه تلخه مثل قهوه!

اکثر روزای هفته، کافه‌چی سرش شلوغه
بگو دنبال چی هستی، این منو پر از دروغه

ما سفارش دادیم اما جامون انتخاب کردن
خنده انتخاب ما بود، بغضمونو آب کردن

ما سفارش دادیم اما جامون انتخاب کردن
خنده‌های خودشونو پای ما حساب کردن!

با قیافه‌هایی درهم، سر میزمون نشستیم
به هوای روزنامه، روی دنیا چشم بستیم

سر میزمون نشستیم، با قیافه‌هایی درهم
چن تا میز فاصلمونه، اما خیلی دوریم از هم!

یکی‌مون این‌ور کافه، مطلقا به فکر جاشه
یکی‌مون اون‌ور کافه، نگران رویاهاشه

یکی‌مون این‌ور کافه، تو تب گذشته مونده
یکی‌مون اون‌ور کافه، خاطراتشو سوزونده!

یکی‌مون این‌ور کافه، یکی‌مون اون‌ور کافه
بغضمونو قورت می‌دیم، بدون حرف اضافه!

تا کجا تا کی قراره رویامون تو کافه گم شه؟
خسته‌م از جایی که هستم، کاشکی این کافه پُلُم شه!

آدما میان و می‌رن، دنیای ما مثل کافه‌س
از سر میزش بلن شه، هر کی از دنیا کلافه‌س!

[ 2012/4/24 ] [ 12 PM ] [ قهوه چی کافه ]


این پاستیلا رو نگا کنید خیلی خوشمزن  خیلی، یه نستالوژی از این دندون مصنوعیا دارم بزار براتون تعریف کنم:

کلاس اول یا دوم دبستان بودم،خونه ما میخورد پشت نون سنگکی قدیم، مدرسمونم یه چند کوچه پایینتر بود (دبستان 14 اردیبهشت) تو یه رفت و برگشت به مدرسه تقریبا حدود 250 پله رو بایستی بالا پایین میرفتیم.

تصور کنید یه بچه هشت ساله بعد از پیمودن همچین پله هایی قیافش چه شکلی میشد.

یادمه یه روز زنگ آخر ورزش داشتیم ،زنگ خورد و با شادمانه (شادمان بچه محلمون بود بهش میگفتیم شادمانه) خسته و کوفته به سمت خونه حرکت کردیم. 

 نفس نفس زنان رسیدم در خونه،خونه پدر بزرگم همیشه تو یخچالشون آب خنک بود. 

خیلی تشنم بود،با خودم گفتم یخچال پدربزرگم اینا همیشه آب خنک توشه بزار قبل اینکه برم خونه خودمون یه سر به خونه پدربزرگم بزنم و یه آب خنکی بخورم البته نه از اون مدل آب خنکا از این یکی آب خنکا همون که توش یخ میریزن :)

خلاصه به عشق نوشیدن آب خنک و رفع عطش به سمت طبقه بالا که خونه مادربزگه (خونه مادربزرگه شادی و غصه داره) راه افتادم.

مثل همیشه در خونشون باز بود،منم با سرعت نور خودم رو به در یخچال فیلور سبز رنگ رسوندم و در یخچال و وا کردم ولی این دفعه از پارچ آب هیچ خبری نبود اما یه لیوان استیل از طبقه دوم یخچال داشت بهم چشمک میزد.

دستم به لیوان نمیرسیدخیلی تشنم بود و دیگه نمیتونستم تحمل کنم با هزار بدبختی روی انگشتای پام وایسادم و لیوان رو از یخچال بیرون آوردم ،نیست که خیلی تشنم بود اصلا محتویات داخل لیوان رو نگا نکردم و همینطوری بالا کشیدم،با اینکه همه آب تو لیوانه رو خورده بودم ولی لیوان هنوز تو دستم سنگینی میکرد، چشتون روز بد نبینه وقتی ته لیوان رو نگاه کردم دیدم توش دندون مصنوعی های پدر بزرگم بودن :))))))))))))))))))))))))))))))))

خودتون بقیشو تصور کنین................. 


[ 2012/3/23 ] [ 9 PM ] [ قهوه چی کافه ]


چون ابر به نوروز رخ لاله بشست

برخیز و بجام باده کن عزم درست

کاین سبزه که امروز تماشاگه ماست

فردا همه از خاک تو برخواهد رست

(حکیم عمر خیام)

نازک ته‌داره ک فه‌سڵ وه‌هاره‌ن
شیرین ئارایش هه‌ردو کۆساره‌ن
گوڵ چۆن روی ئازیز نه‌زاکه‌ت پۆشان
وه‌فراوان چۆن سه‌یل دیڏه‌ی من جۆشان
مه‌ڏیان گۆرالان نه‌پای ده‌ربه‌ندان 
ئه‌و یه‌کتر وێنه‌ی ئاره‌زو مه‌ندان
چه خاس خاس شنیۆ نه‌ئیواران دا
سه‌وزه وه‌رۆی خاک جه‌رگه‌ی یاران دا
وینه‌ ره‌عشه‌ی وه‌جد دڵه‌ی پاکشان
عه‌یان نه شنیای سه‌وزه‌ی خاکشان
جه‌ی گۆشه خاسته ر نیه‌ن مه‌سکه‌نێ
ساقی گیان ئامان خۆمار ئه‌شکه‌نێ
سه‌وزه‌ی خاک پاک یاران هام فه‌رد
فره‌مان وه فه‌رش به‌زم وێمان که‌رد
که‌ی سه‌وزه‌ی ئیمه‌یچ نه‌کام هه‌ردێ بۆ
وه فه‌رش مه‌جلیس کام هام فه‌رد ێ  بۆ
(مولوی کرد)

[ 2012/3/20 ] [ 8 AM ] [ قهوه چی کافه ]
لذت داشتن یه دوست خوب،تو یه دنیای بد
مثل خوردن یه فنجون 
 قهوه گرم زیر برفه درسته که هوا رو گرم نمیکنه
اما آدمو دلگرم میکنه

[ 2012/2/5 ] [ 1 PM ] [ قهوه چی کافه ]
[ 2012/1/1 ] [ 11 AM ] [ قهوه چی کافه ]
[ 2011/12/25 ] [ 2 PM ] [ قهوه چی کافه ]

وبلاگ در حال و هوای تغییر قالب به سر میبرد.

 

البته باعرض پوزش فراوان..

در ضمن خوش تشریف آوردید

به زودی کافه رو افتتاح میکنم.

خوشحال میشم نظرتون رو راجع به قالب جدید بلاگم بدونم.

تا سه میشمرم یا نظر میدی یا راتو میگیری میری چون توقف بیجا مانع کسب میشود.

شمردم :

1

2

3 . . .

[ 2011/5/14 ] [ 9 PM ] [ قهوه چی کافه ]
ختم کلام

كافه نشيني و كافه نويسي سال هاست در فضاي شبه روشنفكري سنت شده است . ادبيات نسكافه اي به رفتارها و روابط آدم هاي درون كافه مي پردازد . شايد بتوان ادبيات شبه روشنفكري را به نوعي به كافه ربط داد . كافه، پاتوق بسياري از هنرمندان و نويسندگان بوده و بسياري از اتفاقات ادبي از همين كافه ها نشات گرفته است .
محور شدن فضاي كافه در داستان ها و نوشته هاي نويسندگان شايد قدمت زيادي نداشته باشد . محور قرار گرفتن فضاي كافه در آثار نويسندگان ، شايد به نوعي زنده كننده حس نوستالژيك خواننده آشنا با فرهنگ كافه نشيني مي باشد و در بيشتر اوقات به فروش آثار ادبي نسكافه اي كمك فراواني مي كند .
ولی کافه من یه کافه جدا بافتس و هیچ کدوم از موارد فوق رو شامل نمیشه.
امکانات